تبليغاتX
دل نبند چون مسافری

دل نبند چون مسافری
سیاه مشق های یک دل 
قالب وبلاگ

دیگر چون قدیم حال گفتن های بلند نیست...

آی مهربان:

نیستم ؟! نیستی ؟! نیست؟!؟!

مفردات برای ما کافی ست...

روزگارم پر از افعال بیتا بی ست...

[ چهارشنبه 1391/02/27 ] [ 11:31 ] [ آه ]

کاش ها و شاید هایم را نمی گویم...

از اندیشه ی محالات هم پیوسته در گریز بوده ام...

و هنوز نمی دانم با اینکه ندارمت

این را چه بنامم که مدام در قلم و اندیشه منی...

!!!!!!!!!!

[ سه شنبه 1391/02/19 ] [ 12:34 ] [ آه ]

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چو باد

به "گرفتار رهایی" نتوان گفت آزاد


کوچ تا چند ؟!مگر می شود از خویش گریخت

"بال" تنها غم عربت به پرستوها داد


اینکه "مردم" نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن ست که "یاران" ببرندت از یاد


عاشقی چیست؟ بجز شادی و مهر و غم و قهر؟!

نه من از قهر تو غمگین نه تو از مهرم شاد


چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد


فاضل نظری


برچسب‌ها: گرفتار رهایی, فاضل نظری
[ چهارشنبه 1391/02/13 ] [ 12:16 ] [ آه ]

تو چه هستی...؟!

چه هستی که هر گاه به تو فکر میکنم

چون قطره ای باران در زمان و مکانی در ناکجا آباد هبوط می کنم

بر هیچ می خورم و از هم می پاشم....؟!؟!

آری !تو خارق العاده ترین هستی...از آنجا که با تمام نزدیکی ات

در فراق بی کرانه ترین هستی...!

و من تعجب برانگیزترین...از آنجا که در پی ساختن کرانه ای بر این فراق

باشم در بهت بی کرانه ی توام.....!!!

[ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 12:44 ] [ آه ]

در سنگلاخه های زندگی چون موری در علف زارهای بلند در پی دانه ای

پیوسته در پی ات بوده ام...زمین خورده ام اما دریغ از یک لحظه ایستادن...!

نمی دانم!نمی دانم !تو را جستجو در زندگی!؟؟؟! یا زندگی را در تو...؟!؟!؟!؟

و عجب پرسش بعیدی ز من..!!!!

این روزها آغاز نقطه چین هایم هست و انتهای حیرتم.....!!!!

آنقدر نمی دانم که روزگارم همچون موری ست که در کویری بی انتها

از حیرت در پی حیرتی بیش از پیش ..!!!!!

ناگفته نماند من عاشق آن بهت و حیرتم که نتیجه اش

سکوتی ست گرم و آرام..................


برچسب‌ها: کویر, حیرت
[ پنجشنبه 1391/01/31 ] [ 12:24 ] [ آه ]
تو می روی و دل ز دست می رود
مرو که با تو هر چه هست می رود

دلی شکستی و به هفت آسمان
هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق
که بر سر من از الست می رود

نمی خورد غم خمار عاشقان
که جام ما شکست و مست می رود

از آن فراز و این فرود غم مخور
زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان سایه بی غمت مباد
وگرنه جان غم پرست می رود

شب غم تو نیز بگذرد ولی
درین میان دلی ز دست می رود

هوشنگ ابتهاج


برچسب‌ها: هوشنگ ابتهاج, غم, دلشکسته
[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 11:36 ] [ آه ]
از خاک که بیافرینی همین است...!!!
گاهی بارانی می خواهد برای برانداز ...برای شستن...و برای...
نمی دانم ...
نمی دانم اگر امروز باران را نفرستاده بودی سینه ام با این همه درد چه میکرد؟!؟!؟
امروز دگر هیچ آرزویی ندارم.امروز باران می آید...
...................................

[ جمعه 1391/01/25 ] [ 12:29 ] [ آه ]
بیا و ببین که بهار با هوایش
با شکفتن غنچه هایش و خیسیه بارانش...
سخت نبودنت را به رخ می کشد...!!
نمی دانم چرا هر کس و هر چیز که بر سر راهم قرار میگیرد
داغ تو را برایم تازه تر می کند...؟!؟!؟
نمی دانم....

[ دوشنبه 1391/01/21 ] [ 11:35 ] [ آه ]

سفر باید کرد...

اری ! برای رسیدن , برای دیدن و برای آغوش سفر باید کرد...

اما افسوس که اینبار سفر جز دورتر شدن هیچ حاصلش نبود

....!!!!

شاید یک نیستی یا نه! یک درد جدید بتواند به داد دل برسد

شاید...........


برچسب‌ها: فراق, درد, سفر
[ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 18:1 ] [ آه ]
یاد دادی ام که برای فهمیدن هر نکته و هر  چیزی
هرچه بزرگتر شوم بیشتر از آن خواهم فهمید....
اما
حال یافته ام که تنها برای فهمیدن تو...
هر چه تو در من بزرگتر شوی بیشتر خواهم فهمیدت....

الهی...یقین و یقین و یقین

[ دوشنبه 1390/12/22 ] [ 11:46 ] [ آه ]

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته ست؟

بگذار تا سپیده بخندد به روی ما!

بنشین ببین که دختر خورشید صبحگاه

حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما


بنشین مرو هنوز به کامت ندیده ایم

بنشین مرو هنوز کلامی نگفته ایم

بنشین مرو چه غم که شب از نیمه رفته ست؟

بنشین که با خیال تو شب ها نخفته ایم!


ادامه این شعر زیبا از استاد مشیری رو حتما در ادامه مطلب بخونید


برچسب‌ها: فریدون مشیری, پرنیان سرد, بنشین مرو
ادامه مطلب
[ شنبه 1390/12/13 ] [ 23:7 ] [ آه ]
آی عدالت...
خواب مانده ای آیا؟!؟!؟
این روزها بهای با ارزشترین جنس غمزه ای بیش نیست...!!!
و بیا و ببین که غمازان دل ها را به تاراج برده اند...
و من هر روز درین اندیشه ام که چگونه چنین حریمی حرم سرا میشود...!؟؟!

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 11:16 ] [ آه ]
نفس دادی...از جانت
اما ز تگرگ سیلی خوردی...
با باد تاب داده شدی...
با دستها طعم خیانت چشیدی و چیده شدی...
و اگر عمرت بود زرد گشتی و ز دردها افتادی...
زرد و خشک جاده را زیبا کردی و تصویری را به چشم ها هدیه دادی...
و در اخر با پاهایی که نفس دادی شان له شدی و باز هم اهنگی زیبا افریدی...
شاید جز برگ میشد نامت را چیز دیگری گذاشت...عشق .گذشت.زندگی...نمیدانم...
اما مرا که تمام این نام ها را برایم گذاشتند...!!!
کجاست؟!؟!؟نمیبینم؟!؟!؟
نکند با سیلی تگرگ یا نه با تاب باد...
شایدم از رنج درد جا زده ام...!؟!؟!؟!
....
نازنیا دلت را به که خوش کرده ای....؟!!؟!؟!؟

[ چهارشنبه 1390/12/03 ] [ 12:41 ] [ آه ]
عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد؟

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا این همه رسوا دارد

در خیال امدی و آینه قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند:
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده ست
چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد

استاد فاضل نظری

[ دوشنبه 1390/12/01 ] [ 11:55 ] [ آه ]
این روزها آنچه یافت می نشود تویی...!!!
و آنچه که تا دلت بخواهد هست...(منم)

و ببین که با جهالت و کوچکی ام
تو را از خود گرفته ام...!!!

شاید باید مرا ظالم ترین ستمگر جهان بنامی...!؟؟!؟!؟
...

[ پنجشنبه 1390/11/27 ] [ 13:56 ] [ آه ]
گاهی نتوان نوشت....
..........................
فراق تو را فقط آه باید....
آه.....
باور کن نمی ارزد ...
باور کن همه چیز بی تو هیچ است....

[ پنجشنبه 1390/11/06 ] [ 12:45 ] [ آه ]
دیگر بهار در سبد روزگار نیست
دیگر "قرار" نیست نه! دیگر قرار نیست

شادم که زود میگذرد شادی ام ولی
غم میخورم که هیچ غمی ماندگار نیست

از یاد رفت غرش شیران بی قرار
آهوی چشم ها تو در بیشه زار نیست

بگذار در غبار فراموشمان کنند!
این سینه را تحمل سنگ مزار نیست

اقرار عشق راه به انکار میبرد
این کفر جز عبادت پروردگار نیست


استاد فاضل نظری

[ دوشنبه 1390/10/26 ] [ 18:56 ] [ آه ]
گاهی تمام سهم انسان از زندگی
دو حرف بیشتر نیست...
آن هم از جنس حسرت!!!!
( آه )

[ جمعه 1390/10/09 ] [ 23:14 ] [ آه ]
خرابم...
آنقدر خراب كه فراموش كرده ام قانون نوشتن را...شروع كردن را...
راستي سلام.حالت خوب است؟
بيخيال براي تو كه فرقي نميكند ! تو عاشق دل هاي پريشاني.
بيا بنشين برايت پريشاني همراه با اعتراف آورده ام...
ميدانم كه ميداني مدتي ست سر قرار ها نمي آيم
باور كن فراموشت نكرده ام آخر كه مگر مي شود فراموشت كرد؟!
قسم به نسيم  لحظه هاي عاشقي ات بيخيالت نگشته ام...
خاطرت هست كه گفتمت: من...من انسان در بيوفايي نظير ندارم؟!؟
بيا ببين...بيا ببين چگونه اين عروس پير به بازي ام گرفته ست!!(دنيا)
انگار مي خواهد...حتي دلم نمي آيد بگويم...تورا... نه هرگز...آخر خودت گفتي ام:
كافي ست صدايم كني سراسيمه مي آيم از منجلاب ها بيرونت مي كشم
فقط كافي ست به خاطر آوري كه تو با من مينشستي.
كمتر از من مخواه...با من باش كه در وفا بي نظيرت ميكنم...
من براي توام...
اري خاطرت هست كه اينها را گفتي ام؟!؟!؟!؟
حال نگاه كن...به خاطر آورده ام تو را.....


مهربانا حب دنيا را از قلبمان بشوي

[ پنجشنبه 1390/10/01 ] [ 19:43 ] [ آه ]
هم دعا كن گره از كار تو بگشايد عشق
هم دعا كن گره تازه نيفزايد عشق!

قايقي در طلب موج به دريا پيوست
بايد از مرگ نترسيد اگر بايد عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد شايد عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل كرد
مي توان سوخت اگر امر بفرمايد عشق

پيله ي رنج من ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت! به پروانه نمي آيد عشق!


استاد فاضل نظري

[ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 23:8 ] [ آه ]
نیستم یا نیستی؟!؟!؟!؟
.............
هه چه سوال بی معنایی! مگر می شود نباشی؟!
مگر می شود نگاه نکنی؟!

آری باز هم حکایت من ست.حکایت نبودنم
حکایت ندیدنم
حکایت به راحتی گذشتنم....

آی آ مهدی دست خوش بابا ! به همین راحتی...!؟!؟!!؟
به همین راحتی دنبال نخود سیاه می روی!؟!؟!؟
..........


مهربانا ما را بینایی دیدنت بده

[ جمعه 1390/09/11 ] [ 13:48 ] [ آه ]


دنيا = حباب


و ديگر هيچ...

[ شنبه 1390/09/05 ] [ 23:6 ] [ آه ]
هيچ كس نيست به جز آينه صادق با من
نيست در آينه آن عاشق سابق با من

سهم پيمانه ديوانه و فرزانه يكي ست
بگذر از مسئله ي عاقل و عاشق با من

دشمنان تشنه ي خون من و من تشنه مرگ
زهر شيرين من! اي يار منافق با من!

تا كنون هيچ نسيمي نوزيده ست به لطف
بعد از اين هم نوزد باد موافق با من

باش تا با نظر بخت مطابق باشم
گرچه يك عمر نبوده ست مطابق با من

استاد فاضل نظري

[ سه شنبه 1390/08/17 ] [ 11:39 ] [ آه ]
دیشب خواستم قدری به حساب هایم برسم...
خیر سرم خواستم چرتکه ای بندازم و سبک سنگینی بکنم!
سبک!!!؟!؟؟؟!!! نگو نگو که تمام سنگینی بود و سنگینی و شرم...
شرم از او شرم ازخودم شرم از هم نوعان....
شرم از گلدان هایی که گوشه ی اتاقم هست...
من را باش که فکر میکردم حسابم پاک است!!!
وای بر من وای بر خیال باطل و وای بر غافل...
دیشب قبل از اینکه اولین چرتکه را بندازم دنیا بر سرم خراب شد....
نمی دانم چه خواهم شد
نمی دانم چه خواهد شد....!


مهربانا ما را به یقین بسان

[ سه شنبه 1390/08/10 ] [ 0:43 ] [ آه ]
هواي آسمانم ابريست....
چشمانم خيره به آنجا كه قرار است قرارمان باشد....
دست هايم راهي و نگاهي جز به بالا ندارند....
راستي دلم! دلم هم درد مي كند!
خبرت هست كه اينها همه از غم نبودن توست؟؟آري؟خبرت هست؟!
راستي تو ميداني كه چرا من هواي باران كرده ام؟هواي خيسي؟
اري تو ميداني....!تو خوب ميداني...
حكم بارانم  نازنينم بيا و مرا بشوي...
هواي آغوش كرده ام بيا كه خيسي من حكم آغوش توست....
راستي بگذار بگويم:
اينبار هم اشك هاي من زودتر رسيدند و تو هنوز. . . .

اللهم عجل لوليك الفرج

[ پنجشنبه 1390/07/28 ] [ 23:19 ] [ آه ]
با اینکه ننوشیدیم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی

ای ترس! تو را شکر که با این همه تردید
یک بار نیاویختم از سقف طنابی

من عارف دلتنگم یا زاهد دل سنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه اعمال من مست صوابی

ساقی! همه بخشوده یک گوشه چشمیم!
آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!

استاد فاضل نظری

[ پنجشنبه 1390/07/21 ] [ 10:40 ] [ آه ]
.................
می خواستم از دردهایم بگویم
اما....نه من نمیتوانم
علی رغم اینکه دلم بسیار درد میکند
مثل همیشه بیخیال حرف هایم می شوم
(ما انسان را در سختی آفریدیم)

خدایا صبر صبر صبر
[ دوشنبه 1390/07/18 ] [ 22:57 ] [ آه ]
درود و سلام به همه دوستان و تاج سرای گلم.
این  قسمت جدید رو مدت ها بود می خواستم اضافه کنم
اما به علت جایی که این دنیا تو دل ما پیدا کرده و خیلی حواس مارو به
خودش جمع کرده وقت نمیکردم......
قراره اینجا قطعات ادبی دل خودم رو بذارم و اولیش رو تقدیم میکنم به همه عاشقای حقیقی.

عجب خنده دار است ارزوی محال. . .!!!!
ارزوی نسیم بودن در سحرگاهی ارام.... انجا که نسیم دوش به دوشت
قدم میزد  در حالی که گیسوانت را نوازش میکرد....

(برای تو هم میتوان عاشقانه سرود)

[ یکشنبه 1390/07/10 ] [ 22:24 ] [ آه ]
مرا بازيچه ي خود ساخت چون موسي كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسي را

نسيم مست وقتي بوي گل ميداد حس كردم
كه اين ديوانه پرپر ميكند يك روز گل ها را!

خيانت قصه ي تلخي ست اما از كه مي نالم؟
"خودم"پرورده بودم در حواريون يهودا را

خيانت غيرت عشق است وقتي وصل ممكن نيست
چه آسان ننگ مي خوانند نيرنگ زايخا را!

كسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته ميخواهي خدايا خاطر ما را؟!

نمي دانم چه نفريني گريبانگير مجنون است
كه وحشي ميكند چشمانش آهوهاي صحرا را!

چه خواهد كرد با ما عشق؟!پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده تر كردي معما را

فاضل نظري

[ پنجشنبه 1390/06/31 ] [ 13:28 ] [ آه ]
دست بردار. . . .كمي انصاف به خرج بده اينجا كه
كسي نيست. . .
قبول كن . . . قبول كن كه دل به هيچ بسته ايم.
ما اسير و خام قصه ي حباب شده ايم با طرحي
از نقره كوب و طلا. . .
ما نميخواهيم باور كنيم يا نه  نميخواهيم نگاه
كنيم!!!!!!والا تابلوهاي كنار جاده بسيار واضح و خواناست.
عيبي ندارد.... دل بسپار به سراب هاي ميان جاده اما
گفته باشم اين سراب ها نه دنيايت را آباد مي كند نه آخرتت
و عجب خسراني!!!!!!!!
و مي آيد آن روز كه سر بالا ميكني و انتهاي جاده هست و
كوله پشتيه  تهي پر از حباب تو . . . .
كمي فكر كن من خوب تو را مي خواهم
آنجا جواز تو براي عبور چيست در حالي كه به هيچ يك از تابلو هاي
كنار جاده عمل نكرده اي.......؟!؟!؟!؟

مهربانا ما را به يقين برسان

[ شنبه 1390/06/26 ] [ 12:44 ] [ آه ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

برای تسکین دل . . . . .
امکانات وب